از وقتی یادم میاد توی رویاهام ، یه کافه برای خودم داشتم...با یک دکور
خاصّ ِ سلیقه خودم. خودمو متصّور میشدم توی آشپزخونه ای که با
عشقی بی نظیر مشغول پخت پای سیب و کیک های شکلاتی و هویج و
گردویی هستم که همیشه سرش دعوا بوده...وقتی بوی وانیل با بوی
دارچین قاطی میشه ، وااااای که هنوزم سر مست میشم از تصورش...
فکر کن !
عصر یه روز پاییزی باشه و میز و صندلی ها رو چیده باشم توی پیاده رو،
بوی خاک و نم بارون و من باشم و صدای موسیقی بی کلام" باران عشق "
"مرحوم ناصرچشم آذر "که همیشه منو غرق لذت و آرامش می کرده...
بشینم و منتظر باشم یکی یکی مشتریای محبوبم بیان و من با حظّی وافر
با جون و دلم ازشون پذیرایی کنم....بهشون عشق بدم...چیزی که هیچ
وقت ، هیچ کس بهم نداد...
یادمه چند سال پیش هم توی وبلاگی قبلیم در مورد این آرزوم نوشته
بودم .حالا بعد شش سال همچنان من هستم و این رویای دووووور و شاید
دست نیافتنی...
من خوبم...خوب ِ خوب ِ خوب....
اما
تو باور نکن....
۲.رویای شیرین......
ما را در سایت ۲.رویای شیرین... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90