۱۸.

خرید بک لینک

حالش خوب نیست. خیلی ناراحتم و دلواپس.دلم طاقت نداره.

فقط یه بار رفتم دیدنش. با معرفی عمه و عمو منو شناخت. خم

شدم دست چروک و کبود شده از تزریقش رو بوسیدم. پیشونیش

رو بوسیدم. چشماشو نیمه باز کرد و انگشتامو فشار داد. انگشتامو

که این روزا بیشتر از قبل بی حس میشه و گز گز می کنه.

اولین چیزی که وقتی می دیدمش ازم می پرسید حال دستام بود.

انگار هنوز یادش بود.

کسی که عاشق شدنم رو فهمید . درد و دلامو شنید و سالها بعد پای

گریه هام نشست و دلداریم داد و خواست فراموش کنم و بسپارم

به خدا. بهم گفت نترس مادر چشم بذاری روی هم بچه دار میشی

بچه هات بزرگ میشن اصلا یادت میره یه روزی یه جایی دلت

لرزیده. چند ماه پیش یه روز که خونه بابا دیدمش حالم خوب

نبود. بهونه درد دستمو کردم و دراز کشیدم سرمو گذاشتم روی

پاش. به پسر بزرگم گفتم حواسش به پسر کوچیکه باشه. چشمامو

بستم و او داشت موهامو با شونه چوبی که همیشه توی کیفش بود

موهامو نرم نرم شونه میکرد . می فهمید حالم جور دیگه ای

داغونه. پرسید ننه خوبی؟!گفتم ننه چشم روی هم گذاشتم افتادم

وسط زندگی بچه دار شدم و بچه هام بزرگ شدن و من هنوز یادم

نرفته که یه روز یه جایی دلم لرزیده.

امیدوارم خوب بشه و سایه اش بالای سر هممون باشه.همه نود و پنج بچه و نوه و نتیجه و عروس ها و داماد ها.

۲.رویای شیرین......

ما را در سایت ۲.رویای شیرین... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 2:44

صفحه بندی